گر چه طوطی خود از شکر زندست زاغ را می چمین خر باید
عشق در خویش بین کجا گنجد ماده گرگ شیر نر زاید
بگریز از کسی که عاشق نیست زان ز گرگین تو را گر افزاید
ور شوی کوفته به هاون عشق دانک او سرمه ایت می ساید
رو بکن تو خراب خانه از آنک شمس تبریز مست می آید
991
عشق جانان مرا ز جان ببرید جان به عشق اندرون ز خود برهید
زانک جان محدثست و عشق قدیم هرگز این در وجود آن نرسید
عشق جانان چو سنگ مقناطیس جان ما را به قرب خویش کشید
باز جان را ز خویشتن گم کرد جان چو گم شد وجود خویش بدید
بعد از آن باز با خود آمد جان دام عشق آمد و در او پیچید
شربتی دادش از حقیقت عشق جمله اخلاص ها از او برمید
این نشان بدایت عشق است هیچ کس در نهایتش نرسید
992
خسروانی که فتنه ای چینید فتنه برخاست هیچ ننشینید
هم شما هم شما که زیبایید هم شما هم شما که شیرینید
همچو عنبر حمایلیم همه بر بر سیمتان که مشکینید
لذتی هست با شما گفتن هم شما داد جان مسکینید
نشوم شاد اگر گمان دارم که گهی شاد و گاه غمگینید
بل که بر اسب ذوق و شیرینی تا ابد خوش نشسته در زینید
شاهدان فانی و شما جمله با لب لعل و جان سنگینید
در صفای می شهان دیدیم که شما چون کدوی رنگینید
در بهشتی که هر زمان بکریست مرد آیید اگر نه عنینید
تبریزی شوید اگر در عشق بنده شمس ملت و دینید
993
زان ازلی نور که پرورده اند در تو زیادت نظری کرده اند
خوش بنگر در همه خورشیدوار تا بگذارند که افسرده اند
سوی درختان نگر ای نوبهار کز دی دیوانه بپژمرده اند
لب بگشا هیکل عیسی بخوان کز دم دجال جفا مرده اند
بشکن امروز خمار همه کز می تو چاشنیی برده اند
درده تریاق حیات ابد کاین همگان زهر فنا خورده اند
همچو سحر پرده شب را بدر کاین همه محجوب دو صد پرده اند
بس کن و خاموش مشو صدزبان چونک یکی گوش نیاورده اند
994
شهید وطن...
ما را در سایت شهید وطن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: ilia
بازدید: 109
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 17:11